﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>مطبع الموالات</title>
    <description>طبعات شیخ پشم الدین که مطبوع موال می باشند</description>
    <link>http://pashmedin.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شیخ پشم الدین قزلباخی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 29 Apr 2012 04:35:33 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سه دلیل شخصی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هر از چندی عادتمان است. اصلن شده عادت ماهانه مان که دو سه روزی را مدام با خودمان می لندیم که ای شیخ بیا و تمامش کن این دشمنی با آدمها را! چکارشان داری آخر؟! بگذار ملت عشقش را بکند و به هر شیوه که می پسندد بگذراند این دو روزه ی ایام را! و اساسن این جماعت، سر ِ کلفت تر از تو را به طاق کوبیده اند. پس تو مردنی را چه سود از اینهمه جر و منجر؟! منورالفکرند، مرفه بی درد ِ معتادند، هنر سقط کنند، عاشق کش ِ بیعارند که باشند، تو را سنَنه تاریک فکر؟! مگر تو وکیل وصی این و آنی؟! مگر زبانم لال، نعوذوباالا پیامبری چیزی هستی تو آخر نسناس؟! اصلن مگر انشاالا بعد از صد و بیست سال که ریغ رحمت را سر کشیدی، تو را در گور ایشان می خوابانند؟! در ِ پیتی می نویسد، خب بنویسد به تو چه؟! دو بهم زن است و زیر آب ِ دوست و رفیق می زند، باز هم به تو چه؟! خایه مالی ارشاد می کند به جهت ابتیاع مجوز، خوب می کند. یک در دنیا صد در آخرت اجر دارد همین که نگذارد جوانان برومند این مرز و بوم گمراه شوند خدای ناکرده! اینهمه به زبان بی زبانی گفتی کجا را گرفتی ای حسود چیزک؟! پوسیدی و پیر شدی و ماندی همین شیخ یک لا قبای پیزوری که عمری بانگ ِ آرت آرت بر سر کوی و برزن بزد و آخرالامر نتوانست یک مجوز خشک و خالی بگیرد برای نمایش کارهای سخیفش! و اساسن تو که خودت توی جوبی، چرا خیال می کنی درست می گویی؟ تو اگر بیل زن بودی، باغچه ی خودت را فیلان...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;القصه! سر ِ نازنینتان را بدرد نیاوریم جماعت که سرتان سلامت. علی ایحال ممبعد از این می خواهیم حرف گوش کن باشیم به یاری حق و چنانچه چاه دیدیم بر سر راه تان، دَم بر نیاوریم و چیزکی نگوییم آنهم نه به واسطه ی این زرت و پرت های عادت ماهانه مان، که بنا بر سه دلیل&amp;zwnj; شخصی؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکم: ممکنه حواسم از چاهی که جلو پای خودمه پرت بشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دویوم: توضیح دادن ِ چگونگی یک چاه، کار ِ انرژی بریه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سیوم: افتادن تو چاه واسه بعضیا همچی بدم نیس!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعدشم اصن افتادی، افتادی. نیافتادیم نیافتادی. به من چه، ها؟!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/9352697/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-9352697</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 04:35:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آقا بدو</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد ما یک فرمایشاتی می فرماییم، باز اینها می آیند لنترانی بار ِ ما می کنند و دری وری ها می گویند. گوز را به شقیقه هاشان پیوسته متصل داشته و بحث و جدل بر پا می کنند که؛ نخیر آقا! زمانه عوض شده و عقل ِ معقول حکم می کند که کمر به دورِ شیش و هشت آن بقرانیم ( از مصدر قر دادن ) و به هر ساز کوک و ناکوکِ این عروس هزار داماد، بجنبانیم اعضا و جوارح را. البت که ما هم از جواب نمی افتیم، لکن هیچ مراعات شیخی و رندی ما را هم نمی گذارند و آب دهان گرد می کنند و خال می افشانند بر پیشانی موال ِ ما و می گرخند!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لکن این شیخ را چه باک که نه خرقه ای دارد به گرو نزد این رجاله ها و نه یومیه اش را به نرخ روز می خورد. که از شرق تا غرب عالم هم ندانند، اوسا کریم نیک می داند که ما خرقه ی خویش بسوختیم و غم نان به قلم فروشان واگذاشتیم و از جمیع دنیا و مافیهاش طرفی نبستیم تا حریص ترمان نکند این دو روز چرخ گردون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یحتمل بی طرفی در آدم شناسی ما هم از همین جا آب می خورد! هرچند احدی را چه از بزرگان و گران مایگان و چه از دونان و خرد پایگان، به تایید و تکذیب این شیخ دربدر نیازی نباشد، لکن این دلیل نمی شود تا اگر چیزکی خواندیم از بزرگی، به مدحش گلو ندرانیم و اگر گافی دیدیم از خردی، به گوشه و کنایت چشم و زبان نگردانیم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینک غرض از تسدیع اوقات شریف و درازای کلام اینکه بار دیگر چارستون بدنمان از خوانش دستخط جناب امجد میرزا داوود خان غفارزادگان در مکتوب گرانقدر "ما سه نفر هستیم"، بلرزه درافتاد و هی های حیرت از نهادمان برخاست و دم و دود آتش، از سر جگرمان. که رَب و رُبمان را در نود و سه صفحه مصحف، یکی نمود میرزا با این قلمش پدر آمرزیده!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یازده حکایت کوتاه در این مکتوب نحیف گرد هم آمده اند تا به توصیف و توضیح لحظاتی گذرا، چنان چنگ در جانت بیاندازند که ساعتها و بلکه روزها نتوانی زیر سنگینی لذتشان نفس تازه کنی. و آیا این همان رسالت ِ ادبیات نیست؟! هرچند به گمان بنده قصد ِ کاتب از گزینش این حکایات که همگی بین سنوات 1367 تا 1372 هجری شمسی نگاشته شده، بلاشک تنها به ثبت رساندن ِ گذشته ای دور برای دل خودش بوده و لاغیر. وگرنه که قلم گردانی شخصی چون میرزا داوود خان غفارزادگان را چه نیازی به نقد و عقد ِ این و آن؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و اکنون با شما هستم! با شما مدعیان که در تنگ نظری و بخل مو سپید کرده اید! تا بیشتر از این ادبیات ِ این خراب شده را به فنا نداده اید، کیبورد بدست بدوید، بلکه به گرد پایش برسید!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و من الله توفیق&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/330467_NWlbSdAF.jpg" alt="" width="220" height="317" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/9268317/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-9268317</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 04:32:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامبارکها باد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آقا جان، بنده به ضرص قاطع می گویم که اساسن در این بلبشو، ما تاریک فکران را چه به تبریک و شادباش سال نو؟! همین ما که عمری است دستمان کوتاه و خرما بر نخیلیم. همین ما یک لا قبایان کون نشورمدعی یاوه سرا که جز خوار شمردن بزرگان و به سخره گرفتن ملایان آوانگارد فرهنگی متاعی نداریم برای عرضه در این مکاره بازار!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اصلن از همان آغاز هم از وجناتمان پیدا بود که از هرچه هست و نیست تنها چسناله داریم که آنهم نه در بین قلم بدستان روشنفکر این مرز و بوم خریداری داشت و نه در جمع آرتیستهای خنزر پنزری و نه در هیچ فرقه ی دیگری تصدقتان بشوم. چرا که چون نیک بنگری، در این روزگاران توی سر سگ بزنی خودش چسناله دارد به خروار. آنهم از نوع مرغوبش نه از مال ما که د ِ مده شده، نخ نما و از ریخت افتاده است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;البت که فرمایشتان متین، چسناله ی شاه کجا و چسناله ی گدا کجا؟! چسناله داریم تا چسناله که هر کدام به یقین قدر و قیمت خود را دارد! به فرض مثال چسناله های جناب مستطاب میرزا حسین خان سناپور یا جناب میرزا رضا خان امیرخانی یا جناب مستر نیچه و یا... اصلن چرا راه دور برویم؟ چسناله های همین گور بگور شده میرزا صادق خان هدایت که خودش اصل جنس است، تومنی دوزار با چسناله های ما توفیر دارد که هر که کتمان کند حکمن خر است! فرقش هم در اوریجینال بودنش است. بلی، چسناله هم باید که اوریجینال باشد تصدقتان. مال خود آدم باشد. دزدی نباشد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ای جویای نام، دردی را که نکشیده ای چطور حکایت می شود کرد؟! درد باید مال خود آدم باشد. درد بی درمون بنده با درد شما فرق دارد حضرت آقا، این را فهم کن ای بی شعور!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;علی ایحال تا بیش از این اعصاب نداشته مان بگا نرفته است، بنده سال یکهزار و سیصد و نود و یک را "سال تولید چسناله های ملی" نام می نهم. باشد که هر یک طریق خویش نگه داشته، به خودکفایی چسناله رسیده و رستگار شویم به حول و قوه ی الهی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/9179083/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-9179083</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 22:17:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گِل چیز مهمی است!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گویند خدای باری تعالی آدمی از گِل بساخت و روح خویش در او بدمید. لکن نکته&amp;rlm;ی قابل تامل و یحتمل همان خواستگاه اولیه ی فلسفه&amp;rlm;ی خلقت در این است که ایشان حکما به اقتضای احوالات مبارک که هزار سال سیاه بنی بشری را به آن اشراف نباشد، گِل هر کس، نو به نو، از جایی دیگر برداشت و یقین از همین رو است که علی رغم تشابه بسیار، لکن آدمیان تومنی دوزار با یکدیگر توفیر دارند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی می&amp;rlm;شود شیخ بهایی،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی می&amp;rlm;شود شیخ پشم&amp;rlm;الدین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن: بوسه بر دست و روی مریدان عزیزم. خودشان می دانند برای چه! :)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8957019/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8957019</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 08:18:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گزیده ‏ای از دیوان &amp;#171; گو بیتی‏های شیخ پشم الدین &amp;#187;</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;مطلع این دیوان با این گو بیتی* می آغازد:&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خواهی نشوی فاح.شه&amp;rlm; ی دهر، بگوی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;انگشت نمای مردم شهر، بگوی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یا خرقه&amp;rlm; ی سالوس بیامیز به مِی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یا کج بنشین شیخ ولی راست بگوی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;مابقی بشکل پراکنده سلکت شده که از این قرارند:&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یک چند بر این دایره گردیدم مست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هم نعره زنان، رقص کنان، باده بدست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برخاست ندایی که به مات.حتم رفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای شیخ، حقیقت تو چه دانی که چه هست؟!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گویند که ج.اکشی بوَد کاری پست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;قولی&amp;rlm;ست خلاف، دل در آن نتوان بست!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گر ج.اکش و رندی، همه عالم داری&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جایی بنما که ج.اکشی نیست که هست!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;رازی&amp;rlm;ست جهان را که ندانی هرگز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راهی&amp;rlm;ست نهان عشق، نپویی هرگز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ک.یر است جوابت که نگویم هرگز!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بُز باش، چو بز اخوش و زنگوله به پای&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خوش باش، بدین اندک و زین بیش بگای&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گوساله بُدی، گاو شدی، نعره زدی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مسلخ بنشین تا بکشندت به جفای!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیریست جهان را به دو ت.خمم دارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مِی می زنم و پشت به پشتش دارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این حالت من، حالت یک ک.سخل نیست،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دردی ست به جان، پرده برآن می&amp;rlm;دارم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دستم برسد اگر بر آن زلف دوتا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گیرم به وفا اگر دو دستش به دعا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گویم ز سر شور و شعف، گریه و آه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ج.اکش صفتی، ک.یریِ مادر به خطا!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چیزی ست کز آن چیز به چیزی برسی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چیزی ندهی، کی به عزیزی برسی؟!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این چیز که چیزش به دو عالم باشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چیزی ست کز آن به پشت میزی برسی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;_______________&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گوبیتی بر وزن دو بیتی*&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8589009/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8589009</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Dec 2011 07:48:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گزارش خیام از پرلاشز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چندی پیش مکتوب گرانقدر &amp;laquo;ترانه های خیام&amp;raquo; را به تالیف و تحریر جناب امجد، میرزا صادق خان هدایت روحی فداه، از نشر ارجمند "جاویدان"، مطبوع به سنه 2536 شاهنشاهی، بازخوانی نمودیم. و به سبب زیادت شور و شعور آن گوربگور نگارنده ی مرحوم مغفور، و ایضا شناسایی این مصحف بی&amp;rlm;نظیربه نزد جوجه خوانندگان این راسته و چه بسا شاشبندان متعلق به این موال، واجب شرعی و کفایی دانستیم بر خویش که قلمی بتکانیم و جوهری بتپانیم بر خشتک این اوراق مجازی. باشد که به حول و قوه&amp;rlm;ی صانع، جمیعا و من حیث المجموع، بدین می مست گردیم و بدین مرام، رستگار!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مکتوب فوق الذکر علی الظاهر همانا گردآوری ترانه&amp;rlm;های حجت الحق حکیم عمر خیام نیشابوری باشد تحت رده بندی عنوانی میرزا صادق خان بدین قسم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;راز آفرینش / درد زندگی / از ازل نوشته / گردش دوران / ذرات گردنده / هرچه بادا باد / هیچ است / دم را دریابیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;لکن پرواضح است که جمله حکایت مکتوب تنها این نباشد، که جان کلام و مخلص انگیزه&amp;rlm;ی این کاتب ملعون، آوردن شرح چگونگی فلسفیدن آن حکیم شاعر بوده در مقدمه&amp;rlm;ی کتاب و خط و ربط این دیدگاه فلسفی به دوبیتی&amp;rlm;هایی که حدود قرن 5 و 6 هجری به زبان سلیس پارسی سراییده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در همین مقدمه&amp;rlm;ی پنجاه ورقی که خود به دو بخش؛ "خیام فیلسوف" و "خیام شاعر" تقسیم شده و تا نیمه&amp;rlm;های مکتوب پیش می&amp;rlm;آید، دم بدم بر لذت خوانش و برحیرت خواننده می&amp;rlm;افزاید که چگونه مولف ریقو در کهن&amp;rlm;ترین مجموعه رباعیات منسوب به خیام، از نسخه&amp;rlm;ی "بودلن" اکسفرد که در سنه 865 در شیراز کتابت شده (یعنی سه قرن بعد از خیام و دارای 158 رباعی می&amp;rlm;باشد) تفحص داشته تا "فیتزجرالد" و "نیکلا" مترجم فرانسوی و "رنان" و "ژوکوفسکی" مستشرق روس، و همچنین از دوستان معاصر شاعر چون "نظامی عروضی" مولف چهار مقاله و "ابوالحسن بیهقی" نگارنده تاریخ بیهقی، و هم از دشمنان وی چون "نجم الدین رازی" که خود صوفی متعصبی بوده که در مکتوب "مرصاد العباده" به عقاید خیام به نظر بطلان نگریسته و نسبت فلسفی دهری و طبیعی به او می دهد (ص 11)، تا اسناد دیگر در برخی کتب قدما مانند؛ نزهه الارواح، تاریخ الحکما، آثار البلاد و فردوس التواریخ، پیرامون این مهم جُسته است تا عاقبت به تنها سند مهمی که از رباعیات اصلی خیام در دست می&amp;rlm;باشد، یعنی رباعیات سیزده گانه "مونس الاحرار" که در سنه 741 هجری نوشته شده و با روح و فلسفه و طرز نگارش خیام درست جور در می&amp;rlm;آید، رسیده و همان را سند اساسی این مکتوب قرار می&amp;rlm;دهد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این پی&amp;rlm;گیری و تجسس میرزا صادق خان هدایت از یک سو ارادت بی مثال و اخوت بی حصار ایشان را به سبک دو بیتی&amp;rlm;های این منجم شاعر نشان می&amp;rlm;دهد و از سوی دیگر خواننده&amp;rlm;ی خیام را از این شک و شبهه که او نیز شبه آخوندی بوده مذهبی که شرابخواری و معشوقه بازی در شعر برایش دست آویز تصوف و عرفان الهی بوده، می&amp;rlm;رهاند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و در این مقال تا بدانجا پیش می&amp;rlm;رود که می&amp;rlm;فرماید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;... واضح است فیلسوفی مانند خیام که فکر آزاد و خرده بین داشته نمیتوانسته کورکورانه زیر بار احکام تعبدی، جعلی، جبری و بی منطق فقهای زمان خودش برود و به افسانه&amp;rlm;های پوسیده و دامهای خر بگیری آنها ایمان بیاورد (ص 22)&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گاویست بر آسمان قرین پروین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گاویست دگر نهفته در زیر زمین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گربینایی، چشم حقیقت بگشا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زیر و زبر گاو، مشتی خر بین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8460807/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8460807</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Dec 2011 14:01:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فهم باران!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می&amp;rlm;گوییم: خوب بود اگر ما می&amp;rlm;دانستیم کیستیم و کیستی خود را فهم می&amp;rlm;نمودیم و نمودِ خویشتن را با خودِ خویش جفت می&amp;lrm;کردیم تا بتوانیم از جور بودن خویش با کیستی&amp;rlm;ای که خودیم و خودی که از کیستی خویش جفت و جور می&amp;rlm;کند فهمش را از چیستی جهان، جفت شویم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می&amp;rlm;گوید: خب حالا، خبر از زاغه نشینهای پایین شهر داری با این سیلی که راه افتاده؟!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8231775/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8231775</guid>
      <pubDate>Sat, 29 Oct 2011 10:35:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بول شِت!</title>
      <description>&lt;p&gt;دلمان از این سیگارتها می خواهد،...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/330467_mA4BKaCU.jpg" alt="" width="247" height="266" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;... و یک پیک از اینها،...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/330467_OoMA1NDe.jpg" alt="" width="297" height="244" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;... در مجالست با خلقیات&amp;nbsp;شخصی شبیه به این آدم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/330467_siJkcXa4.jpg" alt="" width="225" height="225" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;والسلام&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8198585/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8198585</guid>
      <pubDate>Mon, 24 Oct 2011 04:56:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گه خوری!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رو به ما که چون بز اخوش نگاهش می کردیم گفت: پنجشنبه که هیچ گُهی نخوردی، جمعه هم همینطور. حالا شنبه که شد، یک کاسه گه می&amp;rlm;ذارن جلوت، می&amp;rlm;گن بخور!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و این اتفاق نیافتاد. شنبه هم گذشت و ما هیچ گهی نخوردیم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;والسلام&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8141352/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8141352</guid>
      <pubDate>Sat, 15 Oct 2011 17:30:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدا حفظ‏‏‏‏ تان کند سیدِ دیلماج، مصطفی خان رضیئی!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیشب، پس از گذران دو روز ملال، و به جهت تجدید قوا و تمدد اعصاب و روان رنجور خویش، مکتوب مستر&amp;laquo;کورت وُنه&amp;rlm;گات&amp;raquo; با عنوان "خدا حفظ تان کند دکتر که&amp;rlm;وارکیان" را از خیل مصحف ناخوانده&amp;rlm;ی خویش برگزیده در بستر افتادیم تا بلکه از زبان شوخ و بیان طناز این کاتب اجنبی محظوظ گشته و دل و دماغ خویش نو نماییم که چشمتان روز بد نبیند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نه مست بودیم و نه جوینت زده بودیم به جان مادرمان، لکن هرچه پیش می&amp;rlm;رفتیم در مکتوب، کمتر می&amp;rlm;یافتیم آنچه می&amp;rlm;طلبیدیم. گاه فی&amp;rlm;الواقع بالکل مطلب را نمی&amp;rlm;گرفتیم، نه از سر پیچیدگی و عمق مطلب، که از پارگی و گسست نثری که دیلماج به کار بسته بود و هیج نشانی هم از طنز کاتب اجنبی در خود نداشت، و به ناچار پاراگرافی پس می&amp;rlm;نشستیم و از سر نو می&amp;rlm;خواندیم، بلکه دریابیم! در کشاکش همان اوراق بیست و پنج-سی بودیم که دریافتیم معضل اساسی از دیلماجی مکتوب فوق&amp;rlm;الذکر می&amp;rlm;باشد و نه از چیزی دیگر! ترجمه&amp;rlm;ای بس ناقص و سخت خوان و به زبانی دیگر؛ &lt;strong&gt;افتضاح&lt;/strong&gt; که شیخ را دَمادَم از پیگیری مطلب پشیمان می&amp;rlm;نمود. لکن از آنجا که نیمچه ارادتی به جناب مستر ونه&amp;rlm;گات داشته و ایضا شیخ، مرد نیمه راه نبوده و نیست، خواندیم تا دریابیم که تا کجا می&amp;rlm;توان به رسم الخط اجنبی گوربگور شده&amp;rlm;ای از خطه&amp;rlm;ی شیطان بزرگ که خودِ متوفای مفلوک نیز بر آن باور بوده که؛ &amp;laquo;طنز، روشی برای تحمل اندازه&amp;rlm;ی تعفن موجود و ممکن زندگی است&amp;raquo;، رید، و کسی هم نباشد در این میانه که دستی ببرد آن وسط و ویراستی بکند این زهرمار شده را و گاگول&amp;rlm;های مطبع سرشناسی چون "نشر افراز" هم فی&amp;rlm;الفور حشری بشوند و زرتی به طبع برسانندش که یحتمل در نزد ایشان، خواننده&amp;rlm;ی امروزه را با کره الاغ نسبتی است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مکتوب که سراسر پر است از این امثال، لکن نمونه&amp;rlm;ای بی کم و کاست از این افتضاح در ورق پنجاه و سه این مکتوب چونین می&amp;rlm;آورد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;:: برای مبتدی&amp;rlm;ها: این سابقا روی زمین ایستاده، اگرچه هنوز بیست سالش هم نشده بود، ایده&amp;rlm;ای را منتشر کرد، که ذهنِ مردمانِ متفکر امروز زمین، همانقدر مستحکم است که تئوری جرم پاستور، یا مثلا بگوییم تئوری تکامل داروین، یا وحشت مالتوس از افزایش جمعیت قوی و قدر هستند. ::&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آخر بنده&amp;rlm;ی خدا، دیلماج محترم، این بند را با اینهمه نقص و قصور، خواننده چگونه در یک نشست بخواند و دریابد، آنهم در مقام طنز؟! یا این یکی در ورق شصت و سه:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;:: من را به خاطر احساسات درهم پیچ خورده&amp;rlm;ام می&amp;rlm;بخشید، که در یک سو بر اندوه یک دوست ناله سر داده، جک، که هنوز زنده است، در حالی که به وجد آمده در رابطه با رفاه دوستی دیگر هستم-آیزاک آسیموف، که به خاطر نارسایی کلیه و قلب، در سن هفتاد و دو سالگی، هشت سال پیش درگذشت. ::&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حکما مشفقی نبوده بر سر راه این دیلماج جوان که بگوید؛ پدر جان، آخر "دیلماج بودن" مطلبی است و "دیلماجی کردن" مطلبی دیگر! اگر بنا بر "دیلماج بودن" باشد که این شیخ دربدر هم برای خودش دیلماجی است آن سرش ناپیدا، لکن اگر بنا بر "دیلماجی کردن" باشد، پخی نباشد این شیخ در این مقام که از قدیم الایام گفته&amp;rlm;اند: کار هر بز نیست خرمن کوفتن/ گاو نر می&amp;rlm;خواهد و مرد کهن بابام جان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pashmedin.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>شیخ پشم الدین قزلباخی</author>
      <comments>http://pashmedin.persianblog.ir/comments/340406/8053164/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-340406.post-8053164</guid>
      <pubDate>Sat, 01 Oct 2011 10:39:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
