شتر دیدی, ندیدی
رَد که میشویم، از دریچهی مرکبمان حجلهای پیداست. بِلا اختیار آهسته میکنیم. فتوگراف جوانکی ست. دیدگان آستیکماتمان که نیک تشخیص نمیدهد لکن از همین فاصله، صورت کشیده و مهتابی و موهای سیاه فتوگراف یحتمل گواه جوان بودنش است. از طرفی واضح و مبرهن است که به جهت پیر پاتالها کسی حجله بر پا نمینماید! پس حکما حجلهی جوانکی ست.
این ذهن متروک ماندهمان به سبب چگونه مردنش داستان میسازد؛ تصادف کرده؟ خودش را دار زده؟ اور دوز نموده؟ خسته گشته؟ بریده؟ بچگی کرده؟ کشته شده؟ ناخواسته بوده؟...
چه تفاوتی میکند؟ علی ایحال این شتریست که بر در خانهی همهمان میخوابد. با خود میگوییم حیف که آن چشمهای کاغذی توی فتوگراف، دیگر توان دیدن این ردیف درختان سر سبز کنار کوچه و این آسمان آبی را ندارد! خیر سرمان بهار است...
از جوار لته پارچههای سیاه آویخته بر در و دیوار خانهی صاحب عزا که میگذریم، شتری پیدا نیست! سیگاری میگیرانیم و به فحش و فضاحت مرکبدارعجول بغلیمان که با داد و فغان ما را به یاد مادر و خواهرمان میاندازد - از پناه خروارها پشم - تنها لبخند میزنیم و در مرکب راهوارمان به باقی موسیقی گروه "Camel" گوش فرا میدهیم!!!
پشم الدین علیه پشم الدین!
این ایام خوش احوال نیستیم! این ناخوش احوالیمان هم از بخش خبیث درونمان است که فی الحال آمده در سطح و یحتمل به این زودیها خیال ندارد به آن اعماق که خُفتنگاهش است بازگردد!
هر ازگاهی که این ام الامراض مستولی میگردد سبب میشود که دستمان به نگاشتن نرود چرا که نگاشتن و نیکو نگاشتن از بیان بی تکلف حقیقت وجود است - از دل برمیخیزد و لاجرم بر دل مینشیند - ولیک این خباثت کنون سر ناگفتن حقیقت دارد که سخت بیدلیم این ایام!
نه آنکه توان روبرو شدن با حقیقت خویش را نداشته باشیم که هر کس خود نیک میداند چه ملغمهایست، بلکه این زهر نیش بی پادزهر را، این آینه به خورشید گرفتن را، این بیان حقیقت را یکسر بیهوده میپنداریم.
گیریم گفتیم و حقیقتی نیز عیان گشت، آیا "حقیقت" سکهای میشود غلتیده در کاسهی گدایی، طعامی بر گرسنهای یا که تن پوشی بر تن برهنهای؟ یا که عشقی میشود بر دلی، چراغی بر تیرَکی، یا که آوازی بر لبی؟ یا که نشانی میشود بر راه گم کردهای، چشم زخمی بر بلایی، یا که آرامشی بر دلی؟ یا...
علی ایحال ما که شفای عاجل میطلبیم بر ارواح بیمار چون خویشتنی، شما نیز...
والسلام
نظرات ()
