بر پدر و مادر کسی لعنت که اینجا آشغال بریزد!
این رسم خانه تکانی هم از آن رسوم پسندیده است – بر منکرش لعنت – به وفور هم فضولات و آشغال در دل و جان هر کس هست که لاجرم روزی به رُفت و روب آن خواهد پرداخت حال چه در آستانهی بهار باشد و چه در چلهی تابستان - اینهم درست - لکن به جان مادرمان تا بحال ندیده بودیم دق دلیهای منوالفکرانه، ناسزاهای چاروادارانه و گاه عاشقیتهای مخلصانه را در میانهی راه موال بریزند و بی نام و نشان بگریزند!
ما صبرمان زیاد است لیک هر روز که با یاد و نام قادر متعال کرکرهی این موال را بالا میکشیم و خدا گواه است که با پای راستمان وارد موال میشویم به این امید که به حول و قوهی الهی سوراخی باشیم بر آبریزگاه شخصی که در این راسته شلوغ بازار تنگش گرفته است، چشمتان روز بد نبیند تلی از زباله و فضولات "خصوصی" می بینیم ریخته بر کامنتدانیمان!
اینجا بوی گند میدهد، قبول! اینجا جای ریدن است، درست! لکن پدرآمرزیده، تو که تا بدین پایه منورالفکری و با شعوری و با فرهنگی، تو که آیفون به دستی و مرکب لکسوز سوار میشوی، تو که سری از سرها سوایی و دست به قلمی چرا اینجا که میرسی اینطور میکنی؟! درست که اینجا موالی بیش نیست برای خالی نمودن تو، لکن مرد آن است که به هنگام ریدن هم "مرد" باشد. پس مرد باش و هرچه از مقعد مبارک بنای خروج دارد بر سوراخ موال بریز تا همهگان از آن چونان خوراک روح و جان که تناول نمودهای بر این چونین ریدنی مستفیض گردند عزیز جان!
پس نوشت: ما که زبانمان نمیگردد به مبارکباد این بهار، لکن خوش داریم شما موالگردانان این راسته به زبان تلخ و شیرین خویش - اگر میگردد - مبارکباد سال نو را شاباش فرمایید!
چراغ اول را چه کسی روشن میکند؟ ( خصوصی نگذارید جان مادرتان )
حکما لازم به توضیح است که!
حکما لازم به توضیح است که:
آن فتوگراف که پیش از این بر سر در حجره زده بودیم، فتوگراف خودمان بود در سالهای شباب لکن به جهت شباهت بی مثال اینجانب با ابوی بزرگوار "سوررئال میرزا" که حکما سندیست بر این امر که؛ ما - خدا را کرورها شکر - حلالزاده میباشیم و هم به سبب اندکی تلافی تلاش مضاعف و همتی که ایشان به خرج دادند به جهت اصلاح و تربیت اینجانب تا اگر خدا بخواهد پخ قابل عرضی بشویم برای خودمان در این سرزمین سرگین زده ( و شرمنده که نشدیم)، فتوگراف ابوی بزرگوارمان - به عوض - اکنون در این محل نصب گردیده است.
این فتوگراف مربوط است به زمانی که ایشان به سبب استحاله مدتی بود متواری گشته و گریخته بود به بلدی از بلاد هندوستان به جهت اعتکاف و درآمدن به صنف جوکی ها و رهبانان سیک. که البت تخم ما را هم در همان ایام و در همان سرزمین در بطن رقاصهی معبد تمام طلای " هاری مندیر صاحب" در بلد "آمریتسار" کاشت. یحتمل به همین سبب بود که تا قد نکشیدیم و پشم و پیلمان به وفور نرویید، به یاد آن ایام خوش بگذشته، دمادم ما را "شومبول طلا" خطاب مینمود.
حکایت مادرمان هم حکایتی ست مبسوط شنیدنی که شاید روزی روزگاری به عرض برسانیم لیک اکنون که یاد و نام ابوی بزرگوار زنده گردید، جا دارد از رهنمودهای ایشان به اختصار قلمی بزنیم که هرچه اندوختهایم از آموختههای آن بزرگوار است و بس.
ابوی جان جمله کسانی را که برای مطالبات حقوق بشری خویش دست به تلاش و مبارزه میزدند، "نجسها" خطاب مینمود! که این قسم نامگذاری برمیگردد به تاثیرات شگرف همان ایام که ایشان در هندوستان روزگار میگذراندند.
و دگرباره حکما لازم به توضیح است که در آن بلاد "نجسها" جمعیتی 200 میلیون نفری هستند از مردمانی فقیر که ساکنان بومی و اولیه هند بودهاند و بر اساس آیین برهمایی انسان نیستند، غیر آدمیزاد شناخته شده و حکما حق زندگی در شهرها را ندارند و با ایشان به صورت برده رفتار میشود. اولین سند از وجود نجسها در تاریخ هند به دورهی پادشاهان "گوپتا" بر میگردد. همچونین میفرمود که "گاندی" هم این طبقه را "هریجان" نامگذاری نموده بود (یا للعجب، از جناب مستطاب گاندی دیگر انتظار نمیرفت!)
ابوی به کررات به شومبول طلایشان میفرمودند که ای فرزند این وصیت است از جانب ما بر تو که تا میتوانی از این قوم حذر کن که از نجسها هم بدترند و بایسته است که هولناکتر از این بر سرشان نازل گردد! یعنی چه که آدم حق طلب کند؟! حقوق بشر، جامعهی مدنی، حق رای سیری چند؟ اینها همه خزعبل است و بس. سرت را بیانداز پایین به زندگیت برس که خربزه آب است آقا جان... والا!
خداش رحمت کناد که رفت و ندید...
غمنامه 2
...
آزمودم عقل دوراندیش را
عاقبت دیوانه سازم خویش را آقای دکتر!!!
عریضه 1
از آغاز هم سر آن داشتیم تا مجموعه مکاتبات نفیس و رَده بندی شدهی جد امجد را به اقتضای زمانه در این موال به طبع رسانیم تا جمیع جماعت رهگذران و وِبگردانی که طالبند به طلبهگی بزرگ مردان - شده در هنگام قضای حاجت - بخوانند و تلمذ نمایند! لکن آن خواب منحوسِ "ممیزی" رشتهی کار بُبرید و عنان رهبری از کفمان بیرون کشید و کلا پشیمانمان نمود.
لیک اکنون که زمانی چند گذشته و آتش اظطراب آن رویای صادقه فروکش نموده و تخممان شده است به عبارتی این هوا، این "دادخواه نامه" را که یکی از همان مراسلات است در زمان خدمت شریف خوابگزاری جانب جد امجد "ایشک میرزا" در دربار حاکم وقت "حیرانعلی شاه" که به جهت قبلهی همایونی روانه گشته بود، میآوریم به سبب تلمذ آزادگی و جوانمردی! ما که بسیار آموختهایم از این مستندات، باشد که بر هر طلبهاش نیز مفید و موثر افتد!
« قربان خاکپای جواهر آسای اقدس اعلیحضرت همایونت شوم،
اولا از جسارت عرض این عریضهی عاجزانه امید عفو و تفضل دارد. این غلام تمام عمر را به سگی مشغول و یا در خاکپای مبارک، یا در ردیف چاکران وزرا و اعضای مجلس شورا، یا دربار و غیره بوده، آیا کسی توانسته این نسبت را به غلام بدهد که خدای ناکرده بر خلاف دولتخواهی و صدق به ولی نعمت رفتاری کرده باشد، یا حرفی و مطلبی از امور مغشوش دولت یا اسرار پلید خوابهایشان را به رعیت یا جای نامناسب اظهار کرده باشد؟!
حالا بعد از اینهمه عمر و آنهمه صدمات که مالا و جانا به این غلام رسیده محض اینکه اقلا در خانه خراب خود – که به دعای دولت مشغول هستیم – بتوانیم از صدقه سری همایونی دو سه نفر نوکر و بستگان بی سروپا را نگاهداریم، مستحق هرقسم تیتر و برچسب میباشیم؟
گاهی از روزها با کمال شوق و افتخار حاضرِ دربار اعظم می شویم، در این هم اسباب خفت و سرشکستگی به طوری فراهم میآید که هزار دفعه مرگ را از خدا و سایه خدا استدعا می کنم. مکرر اینطور شده و مثل اینکه امروز در دربار اعظم گویا فرمایشی یا از بابت سرکوب رعیت یا غیره بوده که آقایان نورچشمیها - با اشاره و تصریح - این غلام را هم مثل می کند تا آدم اجنبی را خارج نماید، این غلام هم با کمال خفت مراجعت کرد!
قبله عالم روحنا فداه را به جقه مبارک قسم میدهد بیشتر از این سلب مراحم ملوکانه نفرمایند. آخر چهل سال است جانها کنده، صدمات دیده، جدیت ها کرده، چه انصاف است حالا به این خفت بگذراند و از هر کس شماتت و سرزنش ببیند؟ مگر از نوکری کم گذاشته است این حقیر؟! اگر اینهمه صدمه و خفتی که به این غلام وارد میآید اعشری از آنرا خاطر مبارک مستحضر باشند، قطعا ترحم و تفضل میفرمایند.
مختصری را جناب "بیلبیلک میرزا" میدانند اگر به عرض برسانند این که جسارت کرد، چون امروز خیلی به این غلام بعضی حالات بیشتر اثر کرد، جسارت به این عریضه نمود. امر امر مبارک است.
پس نوشت: ایضا مطالبی خصوصی در رابطه با قائله {...} ( اینجای نامه مخدوش بود) برای عرضه داشتیم که ترجیحا فایل ام پی تری آن را ضمیمه این دستخط نمودیم! امید که به فرموده اجابت عاجل شده باشد قربانت گردم.»
این شعور متروک مانده ی ما!!!
حکما بلایی نازل گشته بر سر این جماعت که همه شاعر گشتهاند!
بلکه به نفرین رسولی بی کتاب گرفتار آمدهاند که اینگونه حریصند به کلمات!
دیریست از هر راستهی این کلان بازار که میگذریم، حجره داران همه دارند شعر میفروشند به پشیزی!
همه از دلتنگی عشقی که نبود، از دلتنگی عشقی که هست و از دلتنگی عشقی که خواهد بود میسرایند.
واژگانشان، تازه و کهنه، ارزان و گران، خونین و خشک، شقه شقه آونگ است بر سر دارها در پسِ شیشههای رنگین حجرههاشان!
حکما قصوری هست در ردای بلند نثر که مینیژوپ شعر بر تن سرد مانکنها نمودهاند تا دیدگان حریص رهگذران را در دَمی به آتش بکشانند! پروراندن خیال همبستر شدن با واژگانی غریب و انزالی به تعجیل لکن بی حضور پشیمانی!
گاه به عریانی ارواح سرگردان بر گورهای بی نام و نشان میماند این شاعری کردن و گاه به ته مانده آبی لچر، ماسیده در گودالی حقیر!
ما که این راز ندانستیم، لکن بگویید هر چه که هست.
یحتمل مزیتی دارد این متاع که غافلانی چون ما از آن بی خبریم؟!
نظرات ()
